خرید بک لینک
خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،حکایت زنجیر و نور:)اگر اختیار بدنم در دست خودم بود،بدنم را از پنجره می‌انداختم بیرون.همه‌چیز وابسته به هم است؛من به زنجیر کشیده شده‌ام.ذهنم می‌خواهد پیش برود،اما بدنم سنگین است،خستگی‌ای که روی شانه‌هایم نشسته و نمی‌خواهد برود.گاهی حس می‌کنم تمام راه‌ها بسته‌اند،و نفس کشیدن فقط تکرار همین سنگینی است.اما در اعماقِ خسته‌ام،چیزی هنوز نمی‌گذارد تسلیم شوم.نور کوچک، لرزان، ولی سرسخت،مثل ریشه‌ای که از دل سنگ بیرون آمده است.نه روشنای

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،شب نوشتِ۲۹ آبان۱۴۰۴ یه مدته چیزی ننوشتم. شاید یک ماه یا بیشتر… قبلاً راحت می‌نوشتم، سنم که کمتر بود استاد پر حرفی بودم اما هرچی بیشتر میگذره کم حرف تر و خاموش تر میشم تو نوشتن این روزها انگار زبونم قفل شده. ذهنم پره از مدرسه، بچه‌ها، کلاس‌ها و کارای روزمره، درس و... حتی وقتی تنها می‌شم و می‌خوام فقط استراحت کنم، هزار فکر و برنامه توی سرم می‌چرخه.با این حال، الان یادم افتاد یک‌ماهه اینجا سر نزدم :)گفتم یه شروع کوچیک داشته باش

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبی

که گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،

و دیگر جوان نمی شوم...

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست، زمستانِ سخت! اسفند۱۴۰۴آن سال‌های بعد، روزگار سیاه مردممثل زخمی ناسور بر پیشانی تاریخ ماند که ماند.هیچ‌کس سال بلوا و قحطی و جنگ را از یاد نبرد،هیچ‌کس این روز هارا از یاد نبرد.کوچه‌ها بوی اندوه می‌دادند و خانه‌ها از صدای خنده تهی شده بودند.نان، آرزوی سفره‌ها بود و آرامش، رؤیای شب‌های بی‌پناه مردم.مادران با چشم‌هایی خسته فردا را جست‌وجو می‌کردندو پیرمردان، زیر بار خاطرات تلخ، قامت خمیده خود را بر عصای صبر استوار نگه می‌داشتند.

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،۱۴۰۵/۰۱/۲۷این تاریخ رو صرفاً جهت این ثبت می‌کنم که یادم نره؛در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۲۷دایی رضا بعد۴۷ روز مراقبت در بیمارستان به رحمت خدا رفت...:)از این متن به بعد و امسال سال کنار اومدن با از دست دادن عزیزی که کنارم بوده هست و تحول سوگ و سوگواری کردن!آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،۱۴۰۵/۰۲/۰۶امروز ۲۳ ساله شدم.این تاریخ رو جهت این ثبت کردم که یادم بمونه امروز۲۳ ساله شدم و با عدد رند۲۲ و تک تک روز های پر فراز و نشیبی که داشت خداحافظی کردم و به عدد فرد جدیدی که قراره سن امسالم باشه درود گفتم و شروع شد؛هدیه تولد امسالم که مساعد شد با هفتمین روزِ نبود دایی رضا صرف مراسم هفتم دایی شد که یادم نره شروع ۲۳ سالگی با نبود دایی بود:)،آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،۱۴۰۵/۰۳/۲۹امروز اولین تجربه مراقبت آزمون سمپاد و فرزانگان رو داشتم، صرفاً جهت اینکه ثبت کرده باشم و کاری متفاوت تو خرداد ماه انجام داده باشم و همش غم و غصه نباشه.من دارم تمام تلاشمو می‌کنم که به زندگی ادامه بدم و با غم از دست دادن ها کنار بیام قرار نیست همه آدم ها تا آخر عمر کنارم باشند و من باید ذهنم و خودم این موضوع رو درک کنه و بدونه!۱۴۰۵/۰۳/۲۹آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،از پاییز۱۴۰۴ تا امروز[۱۷ تیر۱۴۰۵]بالاخره باید از یک جایی شروع می‌کردم...آدم بالاخره از یک جایی باید شروع کند، مگر نه؟اما این‌قدر اتفاق پشتِ سرِ هم افتاده، این‌قدر روزها بی‌وقفه از روی هم گذشته‌اند که واقعاً نمی‌دانم از کجا بگویم؛ از کدام روز، از کدام درد، از کدام خاطره.چطور بنویسم؟از کجا شروع کنم؟نوشتن در وبلاگ برای من شبیه نوشتن در هیچ جای دیگری نیست. مثلاً در تلگرام، اگر می‌خواستم از آنچه گذشته بنویسم، چند عکس می‌گذاشتم و

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبیکه گرچه رنج به جان می‌رسد، امید دَواست،۶ روز مونده تا آزمون ارشد!فقط ۵-۶ روز تا کنکور ارشد مونده و من، به جای اینکه بشینم کتاب باز کنم، خودمو درگیر هر کاری کردم غیر از درس خوندن!البته نه اینکه نخوام بخونم‌ها... هر بار با خودم گفتم «خب نازی، از امروز شروع می‌کنیم»، دقیقاً همون موقع زمین و زمان دست به دست هم دادن که شروع نکنم! یه روز کار مدرسه، یه روز مراقبت امتحانات، یه روز کلاس، یه روز یه مسئله خانوادگی، یه روز مریضی... خلاصه انگار کائنات با هم جلسه گذاشته بودن ک

برچسب: نویسنده: کیانوش نوری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:02

صفحه بندی